تبليغاتX
کمی به چپ...

کمی به چپ...

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد که امشب با ناله ای بغض آلود بردیار این دل خسته اشک می ریزد

جهان
کاردستی نیمه کاره ی کودکی ست
که همیشه ی خدا

قیچی را به چسب
ترجیح داده است...

+نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت22:33توسط مـ هـ شـ یـ د!!! | |


جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت12:48توسط مـ هـ شـ یـ د!!! | |

دلم تنگ شده... واسه همه چی...

چقد زود... تو ۴ روز همه چی بیشتر از قبل واسه آدم رو شه... که ای کاش همه چی رو زودتر می فهمیدی...

عکسامونو نگاه می کردم امروز و گریه...

دلم واسه اردوی اول سال و اون جمع صمیمی با اون مانتو هایی که هنوز نمی دونم چه رنگیه تنگ شده...

واسه مقنعه چونه دار...و دعواهایی که سر اون کردیم و مورد انضباطی هایی که به خاطرش تو اون دفتر خانوم صفری نوشته شد...اون دفتری که اسم ما توشه... که هیچ وقت نمی تونه فراموشمون کنه...

واسه خودش! خود صفری...واسه داد هایی که می زد..." بچه ها برید سر کلاس"هنوز صداش تو گوشمه... هنوز اون روزی که تو اتاقش باهاش تنها بودم و حرف می زدیمو یادم نرفته... که چقد برام ناراحت بود..."مهشید، دختر خوبم"!!!!!!!!!!!!!!!!!... و خنده هایی که باید برا دیدنشون باید عین صف اتوبوس منتظر می موندی... برای والیبال بازی کردنش تو اون هوای سرد...برای نگاه هاش...و برای خیس شدن با شلنگی که اختیارش دست اون بود...در روز آخر...

واسه کلاسمون ۳/۶... واسه "دوستام" کسایی که می شد/می شه بهشون بگی "دوست"...اون عکسا، اون کیسه های چیپس و پفک، اون خنده ها تو "زمین والیبال" ، صدای عرررررر، نوید، میزی که یه تکه اشو پانیذ کند/شکوند!!...واسه قوطی های خالی شیر، دیسکو، درخت، حیاط بزرگ، آبسردکن، واسه "راهنمایی فرزانگان ۱ تهران"...

واسه جشن بهارانه و کلاس تکونی با "دوستام"... واسه گل یا پوچ...واسه کتاب علومم که نوشته های رو جلد اونم بهم وفا نکرد...واسه انجمن همراه، هندونه، چرخ و فلک، گل، "بچگی"....

واسه صداقت، دوستی، علاقه، مهربانی، انسانیت، معصومیت، پاکی و همه اون چیزایی که تو این مدت ازم گرفتن... واسه قلب سفیدم که داش تکه های پازلشو جمع می کرد و یهو یکی/چن نفر ...

سیاهی محض...نفرت...دروغ...ظلم...دورویی...بی احترامی...فراموشی...

پ.ن:

+نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت18:57توسط مـ هـ شـ یـ د!!! | |

دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
ای همسایه زندانی من
 ضربه دست مرا پاسخ گوی
ضربه دست مرا پاسخ نیست
 تا به کی باید تنها تنها
 وندر این زندان زیست
 ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
 کرده ام با غم تنهایی خو
 دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
 چه صدایی آمد ؟
ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟
 ضربه می کوبد همسایه زندانی من
 پاسخی می جوید
 دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم

+نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت16:30توسط مـ هـ شـ یـ د!!! | |

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست .

نه ، وصل ممکن نیست ،

همیشه فاصله ای هست . 

 اگر چه منحنی آب بالش خوبی است 

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر ، 

همیشه فاصله ای هست . 

دچار باید بود 

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف 

حرام خواهد شد . 

و عشق 

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست . 

و عشق

صدای فاصله هاست . 

صدای فاصله هایی که 

غرق ابهامند. 

 نه ، 

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند 

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر . 

همیشه عاشق تنهاست .

« سهراب سپهری»

+نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت19:46توسط مـ هـ شـ یـ د!!! | |